|
بهار شده انگار درختان کسی را دوست ندارند شاید اگر دختری زیبا از کنارشان عبور کند غریزه شان خمیازه ای بکشد درخت های کنار بزرگراه همیشه منتظرند کسی به جوانه هاشان سرکشی کند کسی که تنش لای شاخه ها سبز شود این گردهای قدیمی دیگر توان باربر کردن ندارند
یکسالی می شود دلم برایت تنگ شده آرزوهایم هرروز آب می روند کوچک میشوند کوچک و لب هایم هنوز خیس صدایش در نمی آید اما دلش میخواهد دختر جوان بی تو هم می رقصد هم می خوابد هم ... آرزوهایش کوچک می شود کوچک رو به آینه ازپشت موهایش را شانه میکند آرزوهایش کوچک می شود لای موهایش دست می کشد لب هایش خیس هنوز صدایش در نمی آید اما بی تو می رقصد می خوابد یکسالی ست آرزوهایش کوچک می شود
میان مردمکانت تن پوش شبهایم را تن می کنم یک لحظه از دستانت پیدا می شود دنیای خاطره هایم گنگ می گذرد از کنار صندلی هایی که توبه کرده اند از نشستن صدای پرسه های تو صدای پرسه های تو وپرسه های تو میان مردمکانی که آغوش گشوده اند شایسته رویاهای من اما کوتاه می شود دستش از آسمان غروب ها بدهکار چشمانت می شود
دست برد می زند چشمانت لحظه هایم را تهی می کند همه ی رنگ ها سیاه می شوند می شوند نمی شوند سفید می ماند یکجا روز می شود شب می ماند شب و روز می شود هنوز همه ی رنگ ها سیاه می شوند
قول می دهم روزی باران شوم برایت سبز می شوی بی آنکه بریزی آفتاب می شوم سرهایت را بر شانه ام بگذاری اندک تکه ای از خنده هایت گم می شود لابه لای نگاهم غلت می خورد لای سینه هایم یک نفر شبیه تو دست تکان می دهد گلایه می کند بالای سرت ستاره ای شب ها... باران می شود بی آنکه ببارد قول می دهم تنها تو را بمکم حاصلش هجایی باشد که تو را با لبهایم یکی می کند
همه ی آسمان دروغ است با غروب هایش ستاره هایش پرنده هایی که بالشان عاریه ای است فرشته هایی که به دنبال گناهمان سرک می کشند و مجازات می کنند آیه هایی که سروششان فریاد جهنمیان است یک راه می ماند حاصل همه ی دست هایمان به پنجره ای که رو به آسمان باز می شود.
من بلوغ کودکیم را هر روز گریستم در رویاروی بادهایی که آهنگ تن تو را می نواختند سرودم شعری که هنوز عاشقش متولد نشده گندم های آزادیم روی علف های هرز سبز می شوند ومی بالند هرروز ساعت 7 می خوابد وتیک تیک می کند موهایم همشه زنجیری می بافد سررشته اش درون دستی ست که با گره باز می شود افسوس هنوز کلاغ روی صنوبر قار قار می کند گریه های من آرام است آرام تا ساعت 7 را بیدار نکند
به لحظه هایم بنگرید که خدا سیاهشان نوشت با آرزوهایش پروازم رابه تباهی برد تا بزرگ شوم دست به دست فرشته هایش برایم نقشه کشید سرش را بالا گرفت با گریه هایم به لحظه های روزنه شکل قلبم خطی کشید تا یک مو لای درز سیاهه ام نرود
انگشت هایم در گیرند با هویت گمشده شان که هر روز در روزنامه ها چاپ می شوند مهر می خورند با باطله های دیروز دوباره از نو شروع می شود جست وجو برای پدر ومادر جدیدم از خیابان می آیم به کوچه ها که رسیدم در میان عطر های شما متولد می شوم دوباره از نو شروع می شود جست وجو برای پدر ومادر جدیدم میان کتیبه ها خسته شدم هنوز نسل جدید لالایی را نشنیده خوابم می برد جاماندم با باطله های دیروز مهر می خورند انگشت های بی هویتم
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد! فاضل نظری
|
About![]()
« مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم! » Archivesاردیبهشت 1390فروردین 1390 تیر 1389 اردیبهشت 1389 بهمن 1388 دی 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
کنار گذر |